سيد پول نان نداشت
سه غم آمد به جانم به يكبار خر پير و زن زشت و طلباكار1
زن زشت و خر لنگ و تو برگیر مو،مونم و طلبکار و طلبکار و طلبکار
حالا اگر ه خانه مي رسيد و زنش مي فهميد چه ها كه به او نمي گفت!
با اين افكار سرگرم بود كه كليد را تو قفل در جابجا مي كرد
هن هن كنان از پله ها بالا مي رفت. حشمت خودشو انداخته بود رو اپن آشپزخانه و چيزي رو جابجا مي كرد..سيد نانها رو روي اپن گذاشت..زن مهمان مي خواد بيادها...تفاله استكانهاي چايي اومده رو!
حشمت اخمي كرد و گفت خودمون زياديم! مهمان رو مي خواهيم چه كار؟
اي بابا تو چقدر سگ اخلاقي! مهمون تا روزي شو با خودش نياره در خونه كسي رو باز نمي كنه!
سيد خودشو روي مبل زهوار در رفته ولو كرد...چشمهايش مدام بسته مي شد و رويا و خيال به مغزش هجوم مي اورد...كنار سفره قند ننه نشسته بود و از گرسنگي خرده قندها و خاك قند هاي قند شكستن ننه رو ليس مي زد.. ننه براي زن آقا قند خرد مي كرد. نصرت و آقا داداش كنار در چمتامبه زده بودند... اقا داداش سيگار اشنو رو با حرص دود مي كرد به سقف گلخونه حواله مي داد وزير لب غر ولند مي كرد..نصرت با پاشنه كش كبره هاي كف پاشو مي كند.... ننه با حيا وسكوت قند مي شكست و سيد رسول خرده قند ليس مي زد....آقا بزرگ سربه نيست رفته بود و ننه كار خونه مي كرد و نصرت لات بازي مي كرد و هر روز با يكي دعوا مي كرد و اقا داداش كه يه چيزهايي حاليش بود تو قهوه خونه شاگرد قهوه چي بود وسيد رسول فقط بلد بود بخوره و سير نشه....
حشمت ليوان عرق آذربه رو داد دست سيد ...سيد پلكي باز كرد و براي شوخي با زنش لگدي به رون حشمت حواله كرد......حشمت چشم غره اي رفت و زير لب گفت مرض داري ديگه دست خودت نيست....
يادش اومد كه وقتي اقا بزرگ پلكهاشو هم كشيد و هم داستان عزرائيل شد.... نعش آقا بزرگ عين يك كپه كرم شبتاب نور مي داد..خدايا مردي كه يه عمر سربه نيست رفته بود غربت و زن و بچه هاشو آلاخون بالاخون كرده بود اين همه نور رو از كجا اورده بود؟ يادش اومد كه شب قبل اقا بزرگ گفته بود نه براي من جا بخريد نه خرجم كنيد...خرج من 500 تومن پولش تو بالشمه..جامم معلومه خوشون صبح از قم ميان منو مي برن....همون طور هم شد. صبح بعد از اذان صبح آمبولانس اموات قم اومد درخونه ..راننده سبيل دررفته اي اومد وپايين و گفت اينجا سيدي از دنيا رفته؟...همه مات و مبهوت شدند....شب كه از سر خاك برگشتند..اقاداداش دوتا پونصدي و يك چپه پول گذاشت رو طاقچه...مدام مي گفت جل الخالق....ده شاهي بالاي 500 تومن خرج نشده...ديشب كه گفت خرجم 500 تومن بيشتر نيست....گفتم زر مي زنه..چرت ميگه ..اما وقتي پولهاي بالش و جيبم رو شمردم گفتم...يا خدا.....سيد تو كي بودي بابا تو ديگه كي بودي و ما نمي دونستيم...
سيد هر شب از اين خوابها و ليچارها مي ديد وغرق خلسه ورويا بود...اينقدر كه لغوزهاي هميشگي عيال رو اصلا نمي شنيد.....شب اول شب دوم و..................شب جمعه بود هوا سرد و كشنده بود..سه چهارروزي بود كه از خونه بيرون نرفته بود.....يك ماه بود كه كاسبي نكرده بود. فقط دوتا پيامك خوشحال كننده تو گوشيش بود....واريز مبلغ ........يارانه ديماه و....واريز مبلغ..........حقوق ديماه..........كه سر جمع 400تومن نمي شد.....كاشكي سوميش هم مي اومد..............
حشمت از اون سر اتاق داد زد مرد اگر يه حمومي بري قران خدا غلط نمي شه ها!؟..راست مي گفت بدنش به خارش افتاده بود. لباساشو دراورد..جيبشو خالي كرد.. دسته كليد ..دستمال ابريشمي ..خودكار وچند تا اشغال ديگر رو از جيبش بيرون گذاشت....گوشي رو گرفت تو كف دستش ....لرزشي كف دستش رو خاراند....گوشي رو نگاه كرد...پيامكي خوشحال كننده در كار بود....واريز مبلغ 2000000ريال به شماره حساب ..به تاريخ..ساعت.. سيد داشت قبضه روح مي شد..فرياد زد زن مثل اينكه دولت دوباره پول ريخته...حشمت مثل پلنگي كه يك ماه غذا نخورده باشداومد سر وقت جيب و گوشي سيد.....خب من كارت رو برمي دارم..كلي خرج داريم...10 تومنش رو هم مي دم به تو..سيد خيلي خوشحال شد...يادش اومد زماني كه ميدون ژاله سپر سازي كار مي كرد هفته اي 10 تومان مزد مي گرفت .. شبهاي جمعه آقا داداش مزدش رو مي شمرد دو تومان پول اب زرشك يا سينما مي زاشت كف دستش...اينقدر خوشحال بود كه انگار دوبار مزد مي گرفت.
اين شعر لري منصوب يه عارف ربانی مرحوم حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی مي باشد كه دربين جلسات درسشان گاهي آنرا مي خواندند در مثال ايشان ؛ زن زشت نفس اماره انسان است،خر لنگ اعمال ماست،وطلبکار خداست. و منظور ايشان اين بوده است كه خدایا نفس ما و اعمال ما را بگیر که ما روی آن حساب نکنیم،ما بمانیم و خودت.