پرده اول-همه كفش و كلاه كرده بودند و براي شب دهم كودك نوزاد راهي درويش اباد بودند. خونه پدر عروس شادي بيشتر بود؛ چرا كه هم نوه اولشان بود و هم نوه پسر بود. اما عمه و بابا بزرگ و مادر بزرگ پسر هم كم شاد نبودند انها هم صاحب اولين نوه پسرشان مي شدند.........هوا سرد بود و خيابانها پر برف بود..ان شب همه خوشحال بودند. اذان و اقامه در گوشه پسر گفته شد و دو پدر بزرگ او را مهدي صدا زدند.شب نيمه اول دي ماه 2535 بود..........

پرده دوم-كپسول سيانور در مشت دخترك لق لق مي خورد بزودي بايد انرا مي بلعيد...اما دلش مي خواست يكبار ديگر شعر روي گورش را در تكه كاغذ خاك خورده و مچاله شده مرور كند انگار همه دارايي 27 سال زندگي اش بود. داشت به ارزويش مي رسيد..مثل فروغ؛ مثل پروين؛ مثل بهار سنگ گور او هم شعري بررويش تراشيده مي شد و عابران گذران از خاك گورش شعري براي او مي خواندند..شعري كه او دوستش مي داشت

درخاك به جستجوي من آمده ايد................من محو خدا شدم كه پيدا نشوم

فكر پسرك رهايش نمي كرد. اگر يك گناه در زندگي اش كرده باشد آن گناه حتما كشتن پسرك است. فكر رگ زدن و سوختن جسد پسرك در تلي از آتش ناداني و كينه بي دليل ديوانه اش مي كرد...اي كاش باهم مي مردند..اي كاش با يكديگركشته مي شدند..اي كاش الان او هم كنار او بود ولو در حال جان دادن ..فقط كاش كنار هم بوديم......

پرده سوم-پيرمرد شيشه چراغ فرتوت و ترك خورده را پاك مي كرد انگار دستمال كشيدن پيرمرد چراغ را مرده و زنده مي كرد. چراغ نورش بيشتر مي شد. محمد و سعيد و اصغر با چشماني گرد شده و ذوق زده پيرمرد را تماشا مي كردند..او شعر مي خواند..غزل مي خواند و چيستان  و مثل مي گفت..سه جوان خندان بودند...گاهي پيرمرد چيز از جيبش در مي آورد و تو مشت جوانكها مي گذاشت...آقا هم از در وارد شد. مثل هميشه اتو كشيده  ادكلن زده و شق ورق نشست..مش قاسم با كلاه كج و شلوار تا به تااش چاي تميزي جلوي اقا گذاشت...آقا مثل هميشه حرفش را اين طور شروع كرد..همه حرفها آقا درست ولي بايد خدمتتان عرض كنم....درسوره عنكبوت خداي متعال مي فرمايد...........جوانك ها مسخ شده بودند پيرمرد لبخند مي زد..چپق دود مي كرد ولاي كتاب باز مي كرد..همه رفتار و سكنات اقا و پيرمرد جوانكها را از ته دل قلقلك مي دادو مي خنداند.......

آنها مسخ و مشعوف شده بوند مي نوشتند و مي خواندند و قهقهه مي زدند. اقا و پيرمرد كم كم ؛ كم حرف مي شدند و جوانكها بيشتر حرف مي زدند..گاهي طوري مي شد كه آنقدر باهم جدل مي كردند كه ملتفت رفتن و آمدن پيرمرد و آقا نمي شدند.

پرده چهارم-وقت رفتن و شايد ديگر نيامدن شده بود. مجيد خنده هاي هميشگي اش را نثار دخترك مي كرد. دخترك از ته دل ديوانه اخم كردن و خنديدن پسرك بود اما بابت خيلي كارهاي پسرك لجش در مي آمد. انگار درون كلمات پسرك يك جور حرفهاي ناجور و كنايه دار روحش را آزار مي داد. دلش مي خواست گلوي پسرك را فشار دهد. نوك تفنگ را روي گلويش فشار دهد..دلش مي خواست فقط او را يك گوشه گير بياورد و هر چي دلش مي خواست به او بگويد...هنوز هم اورا دزدكي نگاه مي كرد وقتي گوشه اي دزدكي نماز مي خواند يا چيزي  زير لب زمزمه مي كرد. هميشه فكر مي كرد كه او چيزهايي را كه هيچ وقت به هيچ كس نمي گويد زير لب ورد وار لق لقه مي كند. دلش مي خواست از اين قايم باشك بازي هايش سر در بياورد. اوايل هر وقت مي رفت فكر مي كرد كه او زودي برمي گردد..اما حالا هر وقت مي رفت فكر مي كرد ديگر برگشتي دركار نيست...روزي چند ساعت كنار هم بودند ولي تا از جلوي چشمش دور مي شد حس مي كرد مثل بخار در هوا ناپديد شده است..هيچ كس جز او نمي دانست كه او هنوز هم مجيد را دوست دارد.

پرده پنجم- هرچيزي عمري دارد. عمر را هم براي مدت محدودي مي دهند و اخر سر هم مي گيرندش! هيچ چيزي ابدي و هميشگي نيست! چه دليلي دارد كه برخي چيزها هميشه كاربرد داشنه باشند. كدا دارو ؟ كدام غذا؟ كدام ابزار ؟ كدام علم هميشگي بوده است همه چيز تاريخ مصرف دارند عمرشان كه سر مي ايد ديگر به درد نمي خوردند؟ آيا كسي هست كه منكر اين مسايل باشد؟  صدايي نمي امد...اين حرفها از روز اول هم بود كه عمل چيست؟ نظريه چيست؟  تا كجا پايبند تاكتيك باشيم تا كجا پايبند استراتژي ؟  فرض را با چه اثبات كنيم حكم را با چه؟ چقدر فلسفه بخوانيم؟ از كجا بخوانيم؟ از كي بپرسيم؟

ايا همه چيز بايد مدام درحال تغيير باشند؟ حتا عقايد؟ مبناها چيستند؟ رو بنا ها كدامند؟ زير بنا ها كجايند؟

گاهي كه بحث به جاهاي باريك مي كشيد يكي از گوشه اي مي گفت همان كه آقا و حاج آقا گفتند؟ اسلام-ايران-مصدق..

ول كن اقاي من ول كن عزيز من، خر همون خره و  فقط اوعسارش عوض شده....

چقدر بي ادبيد شما اقا اگر حرفي را قبول نداريد؟ چرا توهين مي كنيد...شما ها مي خواهيد بااين ليچار بافي ها و لوقوز خواندن ها نظريه و علم مبارزه بچينيد؟

قالتاق ها تا زماني كه حتا رضا و مهدي و احمد بودند ازاين بيشتر جلو نمي آمدند..كنجكاوها وفضول ها هم تا همين جا گوششان تيز بود به محض اينكه به قول بهرام با يك آيه آقا محمد فاتحه بحث را مي خواند همه سكوت مي كردند و بعد كلي فكر مي كردند:

 و نمن علي الذين استضعفو سيختلفنهم و نجعهلم وارثين

آقايان اين را قبول داريد يا نداريد؟ معنايش را نمي فهميد ؟ عربي واضح است. ظاهرا ته كار را مي گويد پس عاقبت واضح است. حالا اقايان كنجكاو اقايان سياح و كنكاشگر بگويند. طبق آيه شريفه كه مانند آن بسيار است عاقبت و جنس عاقبت مشخص است. حالا شمابياييد دنبال ابتدا بگرديم  و خلقناهايي  كه مثال ان در قران مجيد بسيار است را  همه مي شناسيم. يعني ابتدا را هم مي شناسيم و هم جنسش را مي شناسيم...برادران كسي در هم جنس بودن و نبودن ابتدا و عاقبت بحثي دارد؟....سكوت همه جارا فرا مي گرفت... كسي چيزي نمي گفت ولي گاهي آخرها كسي از گوشه اي پچ پچ مي كرد..قرمساز مثل ملاها زر زر مي كنه...

باز مهندس ادامه مي داد. من بحثي در كشف علم مبارزه ندارم اصلا بايد اول علم مبارزه را بشناسيم بعد مبارزه كردن را بياموزيم..حرفي نيست ولي يك نفر بگويد اصلا اينجا هم من چند بار خدمت اقا گفته ام من خودم هم واقعا مانده ام مساله اي كه ابتدا و انتهايش يك جنس و معنا دارد مي تواند واصل ابتدا و انتهايش چيز ديگري باشد.يعني بايد مبارز از جاي ديگري از جنس ديگري كه جنسش با ابتدا و انتها يكي نيست بگيريم؟ آن وقت مي شود اين ابتدا و انتهاي يك جور را به اين مبارزه و به قول اقايان علم مبرازه ناجور وصل كنيم؟ پس توحيد عملي و نظري چه ميشود اگر به دنبال جامعه بي طبقه توحيدي مي گرديد كه طبق نص صريح قران حتما آقايان و برادران دنبالش هستند؟ مثلا ايا در طبيعت در مكانيك در زيست و بيولوژي ايا شده است؟ كسي كشف كرده است كسي پيدا كرده است كه راه و ابزار و هر چيزي كه بين مبدا و مقصد است با مبدا و مقصد ناجور و متفاوت باشد؟...مغلطه نمي كنم يا نفي نمي كنم كه گاهي شايد به هر دليلي هدف وسيله را توجيه بكند يا نكند. اينجا بود كه گاهي قالتاقها از ريپ زدن محمد آقا بل مي گرفتند.... همين رو بگيد...اين گاهي و زماني مصداق دارد....همين را بگوييد

مي دانيد كه آقا و حاج اقا قزل قلعه تشريف دارند..فعلا به همين قدر بسنده مي كنيم از خدا و حضرت ولي عصر مسالت مي كنيم..

رضا و مهدي و احمد شيفته آرتيست بازي بودند هميشه تا مي نشستند مي گفتند بدتان نيايد ما هم شديم مثل پيرمردهاي ملي چي و فسيلهاي توده اي يه خروار لوقوز مي خوانيم اما از نيم مثقال عمل خبري نيست.. تا هفت تير تو دست آقايون چپ و راست بشه چريكها زدند مستشار و بورژو امون يكي كردند... اقايان ديگه خيلي از لالايي خوششان آمده انقدر كه خودشان هم خوابشان برده است... آخه پدر من شما كه به غيبت و انتظار حضرت حجت اعتقاد داري چطور وقتي اشيخ  رفته قزل قلعه و محمد اقا گم و گور شده نمي تونيد چهار تا سمپات و هوادار رو تو چهار تو خونه پناه بدين.. اينجاست كه بايد گفت كردار با پندار و گفتار نمي خواند!

گيج زدن و هول زدن تنها فايده اي كه داشت اين بود كه قالتاقها را پررو تر كرد و حالا نوبت قر زدن و غر زدن شده بود. هر كسي اول غر مي زد و بعدش تا زورش مي رسيد چند تا نوچه براي خودش قر مي زد....تعجب نداشت كه در اين لمپن بازار  هر ننه قمري تئوريسين و سخنران پلومپن بشه!

دخترك بايد انتخاب مي كرد بايد مي گفت كدام طرفي است؟ اصلا گرفتار همه اين شده بود كه بگويند كدام طرفي اند. مرتضي و مجيد و ده ها خلع سلاح شده يك طرف بودند و وحيد و تقي و بهرام طرفي ديگر ..به خدا اگر قانع شده طرف حق رو مي گرفت ولي به خدا گيج شده بود دلش يه جايي بود عقلش جايي ديگر...فكر و مرام و ذهنش جايي بود كه يك چيزش لنگ مي زد..قابل اثبات نبود..سئوالي بود كه جوابش را هيچ كس بلد نبود...........هر كي هم جواب مي داد پرت و پلا مي گفت ولي مگر مي شد كسي براي پيدا نشدن محو خدا شده باشد و خدا را باور نداشته باشد. ديگر در ذهنش خدا و كتاب و بعثت مثل داستانهاي پيرمرد و اقا نبودند. عوض شده بودند اما هنوز بودند. انگار خدا عوض شده بود..كتاب عوض شده بود..يك جور ديگر يك نفر اين وسط اينها را طور ديگري  فال گوش ايستاده بود شنيده بود و براي آنها طور ديگري تعريف كرده بود. اقا محمد هميشه گوش مي كرد زمزمه مي كرد و برايشان نقالي مي كرد ولي از وقتي او غيبش زد و اخر سر خبرش را اوردند. انگار يكي مثل جن حرفها و شنيده ها را برايشان طور ديگري بازخواني مي كرد...گيج شده بود ولي هنوز مي دانست كه محو خداشدن لذتبخش است. هنوز مي دانست كه گم شدن و سر به نيست بودن چه عالمي دارد اصلا همين اينكه همه دنبال آدم بگردند ماجرا جويي خودش را دارد...اما هيچ كس جز او نمي دانست كه او هنوز محو خداشدن را دوست دارد..

پرده ششم- بالا خره خوابش برد چشمهايش از خستگي به خواب پناه برد ولي خواب او را تحويل كابوس و خيالات وهم انگيز داد. خواب پتوي بد بود...گوشت ذغال سوز شده...رگ بريده شده و جسد روي خاك كشيده شده ادمي را به او نشان مي داد كه به او لبخند مي زد... واز او دور مي شد

پرده اخر- تلخي گرد سيانور پخ شده در گلويش سرش را گيج مي آورد . سرش تكانهاي اخر را  مي خورد. همه در خاك دنبال او مي گشتند ولي او دلش مي خواست كسي گور و خاك اور ا براي جستجويش نيابد  چرا كه مي خواست پيدا نشود محو خدا باشد. دخترك جان مي داد و پيرمرد كلاه نمدي با لهجه اي لري اذان و اقامه در گوش پسركي مي گفت كه چهل سال بعد سرگذشت دخترك؛ عشقش؛ خيانتش و جان دادنش را جو ديگري براي ديگران خواهد گفت.