پيدايش دين در چهار حركت
پرسش مورد بحث اين است كه ايا اديان هم مانند ساير نمادهاي اجتماعي روندي تكاملي و وابسته به بستر تاريخي و اجتماعي داشتند يا اينكه برخي از آنها آسماني خطاب مي شوند و يكباره يكباره از اسمان فرود آمده اند و با شتابي چشم گير رستگاري و برگزيدگي را به پيروان اديان آسماني بخصوص سه دين اسلام و مسيحيت و يهوديت ارمغان مي دهند. برعكس چنين ادعا و چشم داشتي اديان انساني مانند بهاييت؛ سيك؛ ايزدي و.. چنين روند و ادعايي ندارند.
پس براي روشن شدن بحث ابتدا اديان را برا ساس مراجع مختلف دين شناسي به سه گروه دسته بندي مي كنيم:
1-اديان تدريجي و ابتدايي مانند اديان قبايل گمنام اقيانوسيه و مكزيك و سريلانكا و اسكيموهاو بت پرستان و الهه پرستان باستان
2-اديان آسماني يا ابراهيمي
3-اديان نوظهور يا انساني جديد
پرسش هاي مورد كنكاش:
1-ادعاهاي اديان كدامند؟
2-روند تولد و تكامل اديان چگونه است؟
3-ايا شباهتهاي بين نمادها و ايين هاي اديان وجود دارد؟
و پرسش مهم تر ايا اديان در يك سير تاريخي با هم قابليت خويشاوندي دارند؟
واژه هاي كليدي: حق-رستگاري-آرامش-نماد-تابو-كاركرد-آيين-طبقه روحاني
سرچشمه:
يكم:دريكي از جلسات محفلي تفسير قران از روحاني مفسر پرسيدم. پيش از اسلام اعراب جاهلي نظرشان درباره خداوند چه بود. منظورم خداي يگانه اي بود كه محمد پرستش آن را تبليغ مي كرد. روحاني مفسر پاسخي داد كه من را به كنجكاوي واداشت. او گفت "اعراب جاهلي منكر خداوند نبودند و او را به عنوان خالق يا افريدگار مي شناختند ولي او را به عنوان پروردگار يا رب قبول نداشتند". پاسخ ظاهري ساده دارد ولي مكاشفه در آن بحث برانگيز است. ما كتاب يا سندي نداريم كه از يك عرب صدر اسلام پرسيده باشند بگو ببينم جهان را لات خلق كرده است يا الله؟ و اينكه از عربي بپرسند الله ترا در بيماري شفا مي دهد يا هبل؟ تجارت تو با الله بركت مي جويد يا از قرباني نزد عزي؟ به اين شفافي سند نداريم ولي در عمل شواهدي وجو دارد كه پاسخ پرسش نخست الله است و پاسخ پرسش دوم لات و هبل و عزي است!
ديم: فرويد كتابي دارد به نام موسي و پروردگار(ترجمه عزت الله فولادوند). دراين كتاب هم ادعايي تاريخي نقد مي شود كه بي شباهت به پاسخ روحاني مفسر قران نيست. او در اين كتاب برخلاف باور يهوديان كه يهوه را كشف موسي و آيين يهود مي داند چنين مي گويد كه يهوه مورد نظر ايين يهود پيش از موسي هم مورد شناخت و تاييد فرعون ها بوده است اما به هر دليلي چه جهل مردم؛ چه زور و تفرعن فرعون ها و ... فرعون ها خود را قوي تر و شايسته تر براي پرستش ميدانستند. يعني فرعون ها هم مانند اعراب جاهليت كه منكر الله نبودند انها هم منكر يهوه نبودند. فقط اسم و توصيف آنها با بني اسرائيل تفاوت داشت. در پرانتز بگويم من با اين اسم جاهليت مشكل دارم چرا كه بسياري از جلوه هاي زندگي اعراب پيش از اسلام مظهر تمدن و نوگرايي و هوشمندي بوده است. شايد اين صفت جاهليت براي تمسخر اسلام يا ايران باشد كه بخواهند بگويند مشتي جاهل ديني نو اورده اند يا مشتي جاهل تمدن چند هزار ساله ايراني را نابود كردند و..
سيم: در كتاب صورت يابي ديني اميل دوركيم (ترجمه باقر پرهام)تعريف كليت و اجزاي دين خيلي دقيق بحث شده است. كليت دين بر باور و ايمان استوار است و اين باور مي گويد كه تعريف دين چنين است "باوري وراي علم براي رسيدن به چيزي وراي باور". يعني نه علت باور ديني علمي است و نه دستاور دين علمي و قابل باور است. همه ما بطور شناسنامه اي و براساس جغرافياي زادگاهمان ديندار مي شويم. دين ما نوع خاصي از اخلاق و سبك زندگي را به ما پيشنهاد مي كند. در هزاران سال پيش اگر پيامبري ظهور نمي كرد يا پادشاه يا خليفه اي دگر ايين و متعصب سرزميني را تسخير نمي كرد دين انسانها تا زمان مرگ ايشان بي تغيير باقي مي ماند اما امروز دانش؛ اطلاعات و پرسشگري دين افراد را عملي و نظري تغيير مي دهد. اگر سنگر اخلاق توصيه شده در يك دين با اخلاق و كاركرد دين ديگري فتح شود و فرد مغلوب عميق باور يا شكاك باشد؛ ايمان دروني دين مقلوب به مصاف ايمان دروني دين پيروز مي رود. چنين ايماني در اسلام عمومي توحيد است؛ در اسلام شيعي ولايت و ملحقات سه گانه آن (غدير-عاشورا-مهدويت) است. در يهوديت يهوه قهار پشتيبان قوم مظلوم يهود است. در مسيحيت روح القدوس و مسيح خداگونه است. امروزه در مواجهه اديان و باورها كمتر كار به مصاف باورها مي رسد كار در همان سنگر نخست يعني رويارويي كاركرد ها يكسره مي شود. در طول تاريخ هم هميشه كاركرد موثر تر از ايمان بوده است. دو مثال تاريخي داريم
يك: توسعه اسلام. مسلمانان از جنگ بدرو خيبر آموختند كه نتيجه ايمان غنيمت؛ سرزمين؛ برتري نژادي و سروري است. همين باورساده به آنها راه فتح اندلس؛ مصر؛ايران؛ تركستان و قفقاز را آموخت.
دو: توسعه مسيحيت در امپراطوري روم. وقتي مسيحيت با ايين ساده و مهرپرور عامه مردم را جلب خود كرد. پادشاهان بي دين روم براي حفظ مصلحت و هم نوايي با عوام مسيحي شدند. احبار باهوش يهود هم براي چاپيدن بهتر مردم هم لباس قديسان مسيحي شدند و دستگاه كاتوليك و پاپ را به راه انداختند و دراين بين مشتي آخوند يهودي خشك مغز و جمعي يهودي فقير طعمه حرمان و آوارگي تاريخ شدند. درين بين بن مايه رشد مسيحيت همان ايمان به سادگي و مقدس بودن قديسان فداكار وصادق مسيحي بود. اين ايمان همان برابري پرستي و سادگي رفتاري بود. روميان مانند اعراب فقير نبودند و به همان حدود مملكت خويش قانع بودند و صد البته كه جهادي هم در كار نبود و مسيح هم آنها را به تسليم كردن همگان و گرفتن جزيه را فرمان نداده بود و شخص مسيح نيز در هيچ سريه و غزوه اي شركت نكرده بود.
اينها را گفتيم تا مثالي باشد كه بدانيم در دنياي امروز كاركرد مهم تر از ايمان است همانطور كه در تاريخ هم به اقتضاي جغرافيايش مهم تر از باور بوده است.اكنون به اين بپردازيم كه گامهاي شكل گيري دين در ظرف تاريخ بشريت و دنياي درون انسان چه گامهايي بوده است. نشان خواهيم داد كه اديان در چهار گام خلق شده اند و رشد كرده اند. غلظت و اهميت گام هاي نخستين اين چهار گام در ابتداي تاريخ و دنياي درون انسانهاي نخستين بيشتر بوده و به مرور اين غلظت كمتر شده است.
ترس-تابو-حرمت
گام يكم خلق دين وجود ترس در انسان است. همانطور كه انسان بدوي از رعد و برق مي ترسيد مسلمان سده هفتم ميلادي هم از ابهام در روح مي ترسيده. شوكت و وصف قيامت برايش بسيار هولناك بوده است. جباريت و منتقم بودن الله هولناك بوده است.حتا پيامبر اسلام و امامان شيعه و امامان مذاهب چهارگانه اهل سنت هم از قيامت بسيار نمي دانستند و از سرنوشت خود ناآگاه بودند.
پاسخ هايي مانند اني بشر مثلكم؛ الروح مني امري؛ وماادريك مالحتمه و...همه از سرگشتي و ترس و ابهام و بي پاسخي به خيلي از مسايل دارد. حتا به نوعي شايد بتوان گفت كه انسان نخستين ترس كمتري داشته است. چرا كه همه ترس او به اندازه عقل ناقص خودش بوده است اما در تورات و قران چنان وصف هولناكي از قيامت و خشم خدا و عذاب و طول و شدت عذاب مي شود كه لذت هر چه حور العين ديد زدن و در اغوش كشيدن را كوفت آدميزاد مومن مي كند وانگهي كه اين همه وصف از زبان اوليا مورد اعتماد مسلمان و يهودي است. گرفتاري بعدي انسان مسلمان و يهودي اين است كه الهه رعد و برقي كه رعد وحشتناك و سوزاننده و كركننده را مي فرستاد به باور آدم بدوي با يك مرغ قرباني و گنجشك تير خورده راضي مي شد اما الله و يهوه بعد از اينكه كلي خمس و زكات و صدقه و علي الحساب براي ابن سبيل و ذي القربي مي ستاندند؛ يك دنيا خورده فرمايش براي دزدي نكردن و خانم بازي نكردن و غيبت نكردن هم تجويز مي كردند. وانگهي در احاديث مسلسل وار و روايات مكرر غيبت هزار بار از زنا بدتر شمرده مي شود زنا از هزار بار بي حرمتي به كعبه بدتر قتل سه هزار باراز زنا بدتر است و..انسان ترسو مواجه با اين همه ابهام و هول و ولا ميليون ها بار بيش از انسان نخستين از تابوها و بكن نكن هاي ديني و آيينش مي هراسيد. اما انسان مدرن براي اين همه داستان يك راه حل ساده دارد. انكار. در عيون الاخبار پرسش و پاسخ فرد مذاكره كننده با امام رضا در خصوص قيامت را بخوانيد. نهايت امر ابهام و ترس است و به قول صادق چوبك در داستان تنگسيرحواله است به تيغ برهنه حضرت عباس. اما ايا فقط دوراه وجود دارد يعني يا بايد ترسيد و در ابهام ماند ويا بايد انكار كرد.
من راه حل سومي مي شناسم !
راه حل در همان تفاوت رب بودن بت و الله است. ايمان به الله در صدر اسلام ايمان به رب بودن الله بود. اين ايمان در دهه هاي اوليه اسلام با نتيجه اعتقاد به رب بودن اشتباه گرفته شد. معناي اعقتاد به ربوبيت اين بود كه تو هميشه تحت تربيت آفريدگار هستي. معناي اعتقاد ربي مشركان اين بود كه افريدگار وجود دارد اتفاقا اسمش هم الله است ولي الان تو تحت ربيت و تربيت لات هستي!
معناي تحت رب بودن اين است كه تو گلي! رنگ داري! ساقه داري خودت هم از خاك و آب استفاده مي كني ولي تحت تربيت و نظارت هستي! اين معني ايمان بود كه به جاي آن چه چيزي آمد؟ اين امد كه بكش! بزن! مسلمان كن! جزيه بستان؛ كنيز و غلام سيخ كن كه اسلام جلو برود! چه اشكالي دارد كه ديگران را به قيمت نامسلمان نشدن خودت رها كني! قسمت دوم و بدتر اين بودكه براي تقويت اين ايمان جعلي نتيجه گرا تابوها و آيين هاي مشروح و ساختگي و اتفاقا جاهلي و نوشده اي جاي اخلاق ايمان گرا را گرفت!
اكنون هزار و پانصد سال است كه ترس و تابوي دست كم در اسلام و بيش تر از آن در يهوديت غالب بوده و حدود دويست سال است كه انكار جاي اين ترس جعلي را گرفته و شايد فرصت كمي مانده باشد كه ما بخواهيم تربيت را جاي يكي از اين دو جايگزين كنيم.
مجوزهاي اختصاصي
گام دوم بعد از پذيرفتن معيارهاي يك دين دادن مجوزهاي اختصاصي به پيروان و طبيعتا سلب آن از منكران است
از كاتب وحي بودن؛ مسئول دم كردن بخور صومعه بودن تا خزانه دار خليفه بودن و والي شريعت بودن همه امتيازاتي است كه برگزيدگان هر دين صاحب ان مي شوند. عوام خودي جزيه نمي دهند؛ غنيمت مي گيرند. جهاد مي كنند و خلخال از پاي زنشان ربوده نمي شود اما خواص غير خودي اگر آزاده باشند و به كار هم نيايند رگ گردنشان بوسه بر تيغ مي زند و همه چيزشان حراج معيار مي شود و اگر آزاده نباشند و به كار هم نيايند جز خودي دست دوم شدن راه ديگري ندارند والا آنها هم يك بوسه از دم تيغ طلبكار مي شوند. عوام كه هميشه عوام هستند اگر خودي نباشند كه خيلي كلاهشان پس و ماوراي معركه است. اگر خودي بشوند مي شوند موالي؛ مي شوند خودي گنگ و يك تاريخ بايد صبركنند تا دوباره خودشان بشوند كه آن موقع نه خودي هستند و نه نخودي و نه غير خودي!
بخشي از مجوزها هم نه ديدني هستند و نه شنيدني فقط تصور كردني هستند. اتفاقا همين خيالي بودنشان جذاب ترشان مي كند. مجوز اختصاصي خيلي جذاب اين ها هم فقط مخصوص خودي هاست عوام و اعيان هم ندارد. عين دموكراسي است همه مي توانند صاحبش بشوند و به عشقش شق القمر كنند و عين الحق بزنند.
اصرار به بودن و اصالت داشتن اين قبيل چيزها در دين در خيلي وقت پيش تاحدي پذيرفتني بود مثل نقاشي ها و تمثالهاي فرشته هاي بالدار در و ديوار كليساها و ثواب مثقال كردن احبار و فريسيان يهود كه حال آدميزاد عاقل را به هم مي زند! اما چگونه بايد آدم بود؟ چگونه بايد فكر كرد؟ اگر ساعتي عبادت از هزار سال عبادت بهتر است چرا هزار هزار كتابخانه و كرور كرور آدم كتاب خوانده به عشق يه حوري ور پريده دود ميشود به اسمان هفتم. چرا خروار خروار جعليات نوادگان مقصود بيگ هندي مجلس گردان مي شود دايره المعارف يك دين ! چه دليلي دارد به جز خرافه پرست بار آوردن و مريد باز بار آوردن مردمان عوام دار اين همه نكبت عود كردن!. انگار فكر نمي كردند كه روزي علوم تجربي و حسي بتواند چيزهايي به بشر بدهند كه قرن ها ملقمه خرافات و وعده وعيد هاي جعلي به خورد مردم مي داد. اگر دين منشا تحول و حقيقي باشد بايد به جز وعده هايي اين چنيني چيزهاي ديگري هم به مردم بدهد!
اين چيزهاي ديگر كدامند؟ حديثي از پيامبر است كه مي گويد "در دين ما رهبانيت نيست" ايا اين سخن بدان معناست كه فقط افراد خاص در دين اسلام وجود ندارند يا به اين معناست كه اسلام دين تكثرگرايي و تحمل آرا است. اگر چنين بود چرا در زمان خليفه دوم همه غير مسلمانان از شبه جزيره رانده شدند؟ چرا قانون جزيه رسمي شد؟ طبقه موالي از كجا پيدا شد؟
ايا اين قبيل حوادث را بايد در ذات دين جست يا در زمانه غالب بر قالب دين؟ اين قبيل اتفاقات افتاده است و تاكنون هم روند ان ادامه دارد مگر جاهايي كه تمدن مدرن دربرابر آن ايستادگي كرده است و از طرف ديگر اين قبيل احاديث متضاد هم وجود دارد.
ولي مساله اين است كه كاركرد ديني كه به نام اسلام به مارسيده است بيش از اينها كه گفتيم نبوده است.
ارامش و محق بودن
آرامش فردي و اجتماعي بدون محق بودن پديد نمي ايد.جامعه محق جامعه اي است كه آنچه را كه سزاوار آن است مي شناسد و به كف آورده است. جامعه ناآرام درحقيقت يا نمي داند كه سزاوار چيست و يا آنچه را كه سزاوار آن است در كف ندارد. انسان نيز به همان قصه جامعه است درباب آرامش. دين هم به ظاهر يا به باطن چنين كاركردي دارد. يعني به انسان و جامعه هم مي گويد كه سزاوار چيست و هم مي گويد كه چگونه بايد بدان شايستگي دست يازد. در اين چيستي و چگونگي شكي نيست اما مساله در حدود آن است. برخي گفته اند كه اين شايستگي در حدود آخرت است و برخي گفته اند در دنيا و آخرت و برخي هم گفته اند دين در هيچ يك از دو وادي چنين نسخه اي نمي پيچد!
دراين وادي اديان آسماني نه خوب پيش رانده اند و نه بي رقيب اند.ادياني مانند بودا و هندو در گذشته و اديان نوگرا مانند بهاييت و سيك در وادي آرامش وبي آزاري و صادر كردن احكام خنثي با اديان ابراهيمي رقيبند. طبيعت دوستي؛ نوع دوستي؛ عدالت؛ برابري جنسي و نژادي؛ آسان گيري در عبادات و از همه مهم تر شايد به دليل در اقليت بودن ؛ تحمل دين هاي مجاور از جمله خصوصيات دين هاي جديد و رقيب اديان ابراهيمي باشند. جنگ هاي صليبي به دليل نزاع بر مالكيت بر اورشليم بود. هم اكنون يهوديان متعرض نماز خواندن مسلمانان در قبة الصخره مجاور ديوارندبه هستند. مسلمانان متعرض احيا معبد سليمان هستند. در عربستان سعودي و بحرين اقليت و اكثريت شيعه در مراسم عاشورا ازاد نيستند. در ايران اجازه ساخت مساجد اهل تسنن در شهرهاي شيعه نشين وجود ندارد و مسيحيان نمي توانند كليساي جديد بسازند. درحاليكه چنين عدم تحمل هايي بين مذاهب عموماابراهيمي و شعبات ان وجود دارد. بي ديني يا همان انكار يا ايين هاي نو بدون غلظت و رفتاري همراه با مدارا طرفداران خاص خود را مي يابند.اصولا اعتقاد هميشه وجود داشته و شكل خودرا به افتضاي شرايطش پيدا كرده است. چنانكه مزدكي و مانوي راه خود را دربرابر دين ستختگيرانه ورسمي زرتشتي يافت. مسيحيت نفوذ خود را دربين توده هاي رانده و بيزار از يهوديت يافت. يهوديت در برابر چشمان كاهنان معابد آمون و فرعون شكل گرفت. حتا شبيخون هايي كه زهد و تصوف و باستان گرايي ايراني به اسلام سني زد و تشيع ايراني را خلق كرد را هم بايد نوعي از اين راه نفوذ يافتن عقايد به اقتضاي زمانه خود دانست. آرامش ناشي از محق بودن حداكثر توقع از يك باور است. يك باور مي تواند دست كم بي آزار و خنثي براي ديگران باشد تا باور مندش را به ارامش برساند. بسياري از رويگرداني هاي ديني ناشي از اين مساله است كه باورمند عقيده اش را ارامش دهنده به هيچ كس نمي بيند. چنين شخصي اگر اخلاق كاركرد گرا را ملاك و داور قرار بدهد در درست بودن عقيده اش شك مي كند ولي اگر اخلاق فضيلت گرا يا ايدئولوژي هاي ماورايي را ملاك قراردهد مي تواند بي خاصيتي باور خود را توجيح نمايد. اگر به صدر اسلام توجه كنيم جمعي را مي يابيم كه با باورهاي قلبي شان مدينه پيامبر را شكل دادند يعني براساس باورشان نوعي همزيستي و مدنيت را ساختند. انها نوع صدا كردن يكديگر؛ نوع مواجهه با يكديگر؛ نوع تقسيم دارايي شان با يكديگر؛ كيفيت محل عبادت جمعي؛ نحوه انتخاب داور مرافعات؛ محل سكونت رهبر و حتا نحوه ارايش جنگي را بايكديگر توافق و طراحي نمودند. اين حركات جمعي نتيجه بالطبعي به نام مدنيت يا civilization داشت. در حاليكه بعدها كيفيت تمدنهايي كه به چنگ مي آورد به آنها مي گفت كه چه رفتار و توافقي را پيشه كنند. در اينجا نمونه محلي و بومي از فرايند توليد مدنيت از باور وجود دارد كه متناسب با دنياي جغرافيايي و اجتماعي و تاريخي همان 1400سال پيش است. اين مدل به درد همه دورانها مي خورد يعني مدل از باور تمدن ساختن؛ ولي قابل كپي كردن و تقليد جزئ به جزئ نيست. مثلا در دنياي امروز باور فرامليتي؛ ميهن گرايي كه در ايالات متحده وجود دارد نوعي تمدن باور گرا ساخته است. باور جامعه آمريكايي اين است كه همه مليت ها و نژادها مي توانند مكانيزم توليد؛ ماليات دهي؛ مشاركت در جامعه؛ زاد و ولد و گردش مالي جامعه آمريكا را با رعايت و احترام به الزامات قانوني؛ مالي؛ تخصصي و اجتماعي را به گردش درآورند. اين الزامات سمبل هايي دارد؛ جدايي دين از سياست؛ اقتصاد بازار آزاد؛ دموكراسي و..بحثي در درستي و حقانيت نمي كنيم فقط موضوع اين است كه اين مدل اين قبيل خصوصيات رادارد و اين نتايج را هم دارد.
رستگاري و برگزيدگي
رستگاري مي تواند به معناي رئالش خوشبختي و به معناي ايده الش ارامش ابدي و حشر سرافرازانه باشد. اما داستان برگزيدگي چيز ديگري است. هر سه دين اسلام و مسيحيت و يهوديت ادعاي برگزيدگي دارند. حتا شعبات تشيع و كاتوليك و ارتدوكس آنها هم ادهاي برگزيدگي نسبت به شعب ديگر دارند. اين برگزيدگي به دلايل مختلف مورد ادعاي ساير اديان نيست.رستگاري مي تواند تابع مسايل مختلفي باشد. برخي رستگاري را تابع نوعي عشق به معبود و وارستگي از خود مي دانند. برخي رستگاري را تابع جهد و جهاد به معناي عامش مي دانند. برخي رستگاري را تابع بندگي و برخي تابع تعقل و انديشيدن مي دانند.عجيب است كه مثلا در تاريخ اسلام معتزله و در پي ان تشيع بيشتر به دنبال عامل آخر يعني تعقل بودند اما امروز بيشتر به دنبال مسايل ديگري هستند مانند جهاد؛ تقليد و حتا تصوف كه نوعي از عشق و دنباله روي است . بحث مفصلي است كه ما از كدام شيعه سخن مي گوييم و ظرف تاريخ تولد و تغيير و بلوغ تشيع در تاريخ چه بوده است. اما اين نكته را نبايد از نظر دور كرد كه اسلام نو ترين و متلام ترين دين ابراهمي است كه گونه هاي مختلف رستگاري در بين پيروانش نمود داشته است. در همه اديان ابراهيمي و غير ابراهيمي رياضت و زهد ديده مي شود اما نه به تنوع دين اسلام. بد نيست نگاهي به تذكرة الاوليا عطار بياندازيم. انواع و اقسام گونه هاي زهد، رياضت؛ تقوا در بين اقشار مختلف مردم از شاهزاده و ربا خوار و زنا كار و قمار باز و.. مشاهده مي شود. محتواي اين زهد متنوع دو پيام بسيار مهم دارد. يكي اينكه چقدر تركيب زهد و اسلام متنوع است دوم اينكه چقدر دايره اثر اين تركيب وسيع است. يعني تركيب تصوف و دين مانند يك دين جديد و فراگير عمل مي كند. از طرف ديگر نكته ظريف ديگر اين است كه چقدر شخصيتهاي متنوع در اين ظرف جا مي شوند از عالم ترين امامان شيعه گرفته تا روساي مذاهب چهارگانه اهل سنت و قلندران خراسان و چله نشينان شام و عراق همه در اين ايين جديد صاحب كرسي و جايگاه مندند.
خصوصيت همه رفتار ها و شخصيتها هم يك چيز است؛ رستگاري و ارامش. همه شخصيتهاي كتابي مانند تذكرة الاوليا چنينند.
نمونه ديگر امام محمد غزالي و كتابهايش مانند احيا علوم دين هستند. غزالي پيرو چيزي نيست يعني او حتا طرفدار فقه مورد علاقه اش هم نيست. غزالي دشمن فلسفه و تصوف است. يعني اگر بخواهيم بگوييم غزالي طرفدار چيست چيزي نمي توانيم بگويم بلكه مي توانيم بگوييم او دشمن فلسفه و تصوف است چون او چيزهايي را مي خواهد بيابد كه در فلسفه و توصف نيست. و چون او معترضي است كه در يك جامعه اعتراض پسند زندگي مي كند مهم مي شود. او فقط به دو دليل موافق چيزي نيست يكي اينكه ديندار مطلق است و ترس و ابهام كه از خصوصيتهاي ذاتي دين است را نمي تواند رها كند و از طرفي چون ذاتا ازاده است و سرسپرده نيست مي ترسد به اشتباه هم خود و هم ديگران را از رستگاري دور كند. شاهكار او مثلا احيا علوم دين بدهي ترين و خشك ترين دستورات ديني پانصد سال پيش از غزالي را به مردم تاكيد و توصيه مي كند. او بر عكس نحله عطار كه به درون توجه مي كند به بيرون و خداي بيرون مي نگرد.
مولوي نمونه خارق العاده ديگري است كه درون و بيرون را به هم مي دوزد و نوعي كثرت و وحدت را مطرح مي كند.
محي الدين عربي دنبال تكرار تجربي نبوي و وحياني درانسانهاي ديگر است. او از يك طرف درست مي گويد كه مدعي است چون وحي يكبار در انساني تجربه شده است ؛ تكرار آن نشدني نيست و از طرف ديگر مي خواهد همه چيز را با شبيه سازي وحي حل كند.
سهروردي هم مفهوم نور را از قرآن گرفته و با تركيب آن با اشراق افلاطوني مي خواهد كوانتوم فلسفي بسازد.
ملاصدرا هم نوع ديگري از وحدت وجود عرفاني و عقلاني را مي خواهد توضيح بدهد. او ايراداتي بر فلسفه مشا و اشراق گرفت و با تكيه بر تفاسير خاصي از برخي از آيات قران مانند كل يوم هو في شان تعابير جالبي خلق نمود.
عطار؛ غزالي؛ مولوي؛ سهروردي؛ ملاصدرا؛ محي الدين عربي و بسياري ديگر! حرفهايي مي زنند بس سترگ و متنوع! همگي افكارشان شمه اي از اسلام است. با اين همه شمه چه بكنيم؟ خودشان و افكارشان را نفي كنيم؟ اسلام مورد پسندشان را نفي كنيم؟ يا ارتباطشان را با اسلام را نفي كنيم؟ هيچ يك از ايشان مدعي دين جديدي در برابر اسلام نيستند. شايد زمانه اش مهيا نبوده والا مدعي مي شدند. ولي هركدام روزنه اي بازكرده اند از ديواري بس فراخ روبه نوري خيره كننده!
خلاصه اين مبحث اينكه روشها و شخصيتهاي مختلفي تلاش كردند معناي رستگاري و آرامشي كه در قران به تعابير مختلف مي شود را با روش به دست آوردنش توضيح بدهند كه به اختصار تني چند از آنها را بازگفتيم.
سه گانه آرامش-روح-رستگاري
گفتار آخرين چنين است كه مي خواهيم توضيح بدهيم ارامش و رستگاري متعلق به كجاست؟ جسم يا روح؟ اخلاق كانتي اين مساله را حل كرده است كه دونوع عمل اخلاقي داريم يكي فضيلت ساز و ديگري نتيجه گرا يعني نهايت عمل اخلاقي فضيلت و كاركرد است. دين هم ظاهرا چنين قصدي دارد يعني رسيدن به اخلاق عملي و اخلاق نظري يا همان باور. در دنياي مدرن امروز روح به نوعي حذف شده است اما در اديان به معناي عام روح حذف نشده است. در اديان ابتدايي روح در خون آدميزاد جريان داردو قرباني كردن هم از اينرو مقدس و ستودني است. در اديان ابراهيمي روح باقي مطلق است و جاويدان و مستحق دميده شدن و بازخواست در رستاخيز. در اديان جديد هم روح همان روان آرام يا ناآرام آدميزاد است كه البته بايد به ارامش برسد.